close
چت روم
داستان کوتاه دوست خوب



فروش ویژه

براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
داستان کوتاه دوست خوب
تاریخ : شنبه 28 آذر 1394
بازدید : 392
نویسنده : admin

.:  داستان کوتاه دوست خوب  :.

ورود به آرشیو داستان کوتاه

داستان کوتاه

 

 

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.

ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.

او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»



:: موضوعات مرتبط: داستان کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه دوست خوب , داستان درباره دوست , داستان زیبا با موضوع دوست , داستانک , داستان دوست خوب , داستان رفیق بازی , داستان کوتاه زیبا , داستان های کوتاه و پند آموز , داستان های جالب و خواندنی , داستان کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه پند آموز , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه جدید ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

RSS


با کلیک بر روی 1+ اس ام اس بازی را در گوگل محبوب کنید