close
چت روم
داستان کوتاه



فروش ویژه

براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
تبلیغات

ساعت بافتنی روژین

 

ساعت بافتنی روژین

 

 

ساعت مچی بند بافتنی روژین در بین دیگر ساعت ها نظیری ندارد و در اولین نگاه همه را شیفته و مجذوب خود میکند و برای همین ما به کسانی که در انتخاب و خرید ساعت مچی مانده اند این ساعت را برایشان پیشنهاد میکنیم و یا اگرمیخواهند به عزیزانشان هدیه دهند انتخاب این ساعت مچی میتواند بهترین انتخاب برای دوستداران آنها باشد این ساعت در رنگبندی های زیبا و متنوع به یکی از پرفروشترین ها  تبدیل شده

قیمت : 20,000 تومان

 

 

داستان کوتاه طنز شیخ عرب
تاریخ : جمعه 04 دي 1394
بازدید : 484
نویسنده : admin

.: داستان کوتاه طنز شیخ عرب :.

ورود به آرشیو داستان کوتاه

داستان کوتاه

 

ﭘﺴﺮ ﯾﮏ ﺷﯿﺦ ﻋﺮﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﻪ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺭﻓﺖ .

ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ:

( بقیه داستان در ادامه مطلب )



:: موضوعات مرتبط: داستان کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان طنز 94 , داستان های خنده دار 94 , داستان های کوتاه و طنز دی 94 , داستان کوتاه , داستان کوتاه 2016 , اس ام اس های داستانی , پی ام های داستانی , پیام های داستانی کوتاه , داستان طنز , داستان خنده دار , دستانک 94 , داستانک های جدید , داستان کوتاه جدید , داستان های جدید دیماه 94 ,
داستان کوتاه دوست خوب
تاریخ : شنبه 28 آذر 1394
بازدید : 489
نویسنده : admin

.:  داستان کوتاه دوست خوب  :.

ورود به آرشیو داستان کوتاه

داستان کوتاه

 

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.

ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.

( بقیه داستان در ادامه مطلب )



:: موضوعات مرتبط: داستان کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه دوست خوب , داستان درباره دوست , داستان زیبا با موضوع دوست , داستانک , داستان دوست خوب , داستان رفیق بازی , داستان کوتاه زیبا , داستان های کوتاه و پند آموز , داستان های جالب و خواندنی , داستان کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه پند آموز , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه جدید ,
داستان فانتزی امتحان پایان ترم
تاریخ : دوشنبه 23 آذر 1394
بازدید : 346
نویسنده : admin

.: داستان فانتزی امتحان پایان ترم :.

ورود به آرشیو داستان کوتاه

dastan

 

یکی از فانتزیام اینه که سر جلسه یه امتحان خوف نیم ساعت تاخیر داشته باشم و با اعتماد به نفس وارد سالن امتحانات بشم و با چهره مضطرب دانشجویان و نگاه عاقل اندر سفیه مراقب مواجه ! بعد برم روی صندلی خودم که روبه روی مسئول امتحاناته بشینم و در خودکارمو با دندونم باز کنم و شروع کنم به نوشتن و در حالیکه مسئول امتحانات فشارش افتاده و کف و خون قاطی کرده و هنوز نیم ساعت به آخر امتحان مونده از جام بلند شم و برگمو تحویل بدم و به محض اینکه به در خروجی رسیدم سرمو به اندازه 37درجه بچرخونم و با حضار در جلسه خداحافظی کنم و بعدش دوربین از نمای پشت بوم دانشگاه منو نشون بده که دارم توی حیاط قدم میزنم و لابه لای جیک جیک گنجشکا و تلالو نور خورشید و هیاهوی شهر به سمت درب خروجی دانشگاه میرم و در نهایت در انتهای پرسپکتیو خیابون محو میشم …

( بقیه داستان در ادامه مطلب )



:: موضوعات مرتبط: داستان کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستانک , داستان های آذر 94 , داستان های کوتاه جالب , استاتوس طنز به سبک فانتزی , استاتوس و جک فانتزی , فانتزی دانشگاه و امتحان , فانتزی های خنده دار و بمب خنده , jok fantezi khandedar , jok top 94 , داستان خنده دار , داستان های کوتاه خنده دار , داستان کوتاه طنز , داستان کوتاه باحال و فانتزی , داستان فکاهی , داستان فانتزی باحال ,
داستان کوتاه ای کاش برف ببارد!
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394
بازدید : 354
نویسنده : admin

.: داستان کوتاه ای کاش برف ببارد!  :.

ورود به آرشیو داستان کوتاه

داستان کوتاه

 

سرش را دزدکی از زیر لحاف آورد بیرون. درواقع به زور و ذلت.  یک چشمی‌از زیر لحاف نگاه کرد به پنجره. بعلــه!!


برف می‌آمد؛ آن هم چه جور!! اصلا انگار لحاف آسمان پاره شده بود و تمام پنبه ها داشت میریخت بیرون...


 یاد (مشهدی پنبه زن) افتاد همیشه آخرهای تابستان  بود که سرو کله اش پیدا می‌شد. وسط حیاط با آن سرفه های کشدارش و صدای بم و خشدارش  بساط پهن میکرد و دل و روده طشکهای مادر را میریخت بیرون!  حالا نزن و کی بزن و ناخواآگاه می‌دیدی  که داری با آهنگش همصدا می‌خونی: زیپ زیپ لینگ لینگ؛زیپ زیپ   لینگ لینگ؛ بالاخره  نفهمیدم  وقتی پنبه ها را میکوبد صدای  زیپ زیپ می‌آید یا صدای لینگ لینگ؛ خلاصه که تبدیل میشود به آهنگ شاد دوران جوانیت....و همیشه از پشت پنبه ها که  در هوا در پروازند او را می‌بینی که می‌نوازد؛ نگاهش به  پنبه ها که در پروازند و لبخندی به لب دارد...و با چشمان نیم بسته به محصول زیبای کارش چشم می‌دوزد.. وسط کار مادر؛ برایش با سینی چائی می‌آورد و هله و هوله ای که او خستگی در کند؛ معمولا در چنین روزهائی کار بیخ پیدا میکند و ناهار هم حتما آبگوشت است.

( بقیه داستان در ادامه مطلب )



:: موضوعات مرتبط: داستان کوتاه ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان کوتاه جدید , داستان با نمک , داستانهای قشنگ , داستان کوتاه زشت , داستان های اموزنده , جدیدترین داستانهای کوتاه , حکایت معنادار گنجشک و صیاد , داستان زیبای و کوتاه مسافر دنیا , داستانهای گلچین شده , داستان کوتاه دلیل عاشقی , داستان کوتاه مفهومی عاشقانه , جدیدترین داستان ها , داستان , قصه جدید , داستانهای جنجالی و زیبا , داستان 94 , داستانهای آذر 94 ,

RSS


با کلیک بر روی 1+ اس ام اس بازی را در گوگل محبوب کنید